خیلی وقت بود تصمیم گرفته بودم دوباره شروع کنم به نوشتن. مدتهاست که دست به قلم نزدم.  امروز دیگه تنبلی رو گذاشتم کنار و نشستم پای کامپیوتر.  باید سعی کنم یاد بگیرم چطور وبلاگمو ویرایش کنم.

نگین خیلی خارجی شدم ولی واقعا اگر این راهنمایی ها رو به انگلیسی می نوشتن راحت تر نبود؟!  والا فهمیدن فارسیش سخت تره. منم که سواد کامپبوتر ندارم. هی میخونمو چیزی نمی فهمم.

 حالا بگذریم. منتظر یه اتفاق خوب هستم. خیلی منتظرم٫ خیلی وقته منتظرم. دلم میخواد زودتر بشه. هر روز میگم شاید فردا اون روز خوب باشه. اون اتفاق بیفته. شاید، شاید... ولی اگر بشه حتما میگم که شادیمو تقسیم کنم، که بدونین اتفاقای خوبم گاهی، هر چند سال یک باری... بالاخره می افته. برای همه.

بیرون داره بارون میاد. این کشور سرد و تاریک و خیس رو دوست ندارم.  یادمه تهران که زندگی می کردم تا بارون میومد و زمین خیس می شد زود خواهرمو صدا می کردم. اون وقت دو تایی از پنجره آویزون می شدیم و هوا رو نفس می کشیدیم.  می گفتیم آخ جون بوی خاک میاد. یادش به خیر ... الان که بارون می باره غم عالم می شینه تو دلم. پرده ها رو می کشم که نبینم و نفهمم. دلم نمی خوادش.  دلم نور و گرما می خواد. انگار این گوشه دنیا یخ زدم. به اندازه هشت سالی که اینجا بودم  سردم و تاریکم. 

دلم می خواد برم. باید از این شهر مردگان سفر کنم. برم زیر سقف آسمونی که آفتابش قلبمو شفا میده و یخمو باز می کنه. اون جا که دلم باز برای بارون بی تابی کنه. آره، باید رفت، باید برم ...

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ...

 

پشت هر پنجره ای

عکسی از چشم کشیدم

که اگر آمدنت دیر شود

یا اگر در سفر خاطره ها خوابم برد

یک نفر پنجره را باز کند ...

این روزها که می گذرد هر روز

احساس می کنم کسی

در باد فریاد می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است ...