سرپنجه به چشمانم بگرفتم و بستم چشم
پیشانی خود پنهان بر پنجه ی خود کردم
تا داغ شکستم را از خلق کنم پنهان
***
اما تو که می بینی
اما تو که می دانی
تنهاترم از تنها
ای یاور بی یاران !!!
***
این دست من و این تو
بس کن دگر این بازی
آخر به چه می نازی؟؟!!
خود می شکنی آسان
هر چیز که می سازی
***
یک دم بوَد از ما تو
ای رهبر گمراهان
یا می کِشی ام با خود
یا می کُشمت آسان !!!
***
نه صبح جلا دارد، نه سینه صفا دارد
اندوه غروبی نیست
امیدِ به فردا چیست؟
امشب غم و فردا غم
بی عشقم و بی عالم
تنهاترم از تنها
ای یاور بی یاران !!!
***
اینک من و اینک تو
دادِ دلِ من بستان
از صفحه ی این گیتی، محوم کن و پاکم کن
تا با تو درآمیزم
خردم کن و خاکم کن !