یک آهنگ از آلبوم سال 2005 سعید که من دوست دارم !

 

گفتی از یاد تو میرم    نه عزیزم مگه میشه

به جا چشمام، قلبم اما     مال توست تا همیشه

فاصله بین من و تو     تا کجا دنباله داره

قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه

روز موعود مطمئن باش که زیادم دور نیست

من کنار تو و تو،مال منی تا همیشه

 نمیدونم که کجا و با که هستی

                                          نمی خوامم که بدونم

با تو من خونه ای ساختم توی قلبم تا همیشه

مگه تو نخواستی قول من و تو بمونه پابرجا؟؟

من که مردم ولی از تو

                            خبری پیدا نمیشه

یه روزی، یه وقت، یه جایی

چشم من می افته تو چشمای تو

اما این همون خیاله که با من هست تا همیشه

نمی خوام که نا امیدی بشینه تو قلب خستم

چی دیدی خدا رو شاید بشی مال من همیشه

روز موعود مطمئن باش که زیادم دور نیست

من کنار تو و تو،مال منی تا همیشه 

 

یک هدیه عاشقانه (بر خلاف درخواست نویسنده بدون ویرایش! که مبادا از سادگی و عشقش چیزی کم بشه!)

کاش زمان بودم و می تونستم این ثانیه ها رو تبدیل به سال کنم. تا بتونم از هر لحظه اون لذت ببرم و برام خاطره ای باشه.

کاش غصه  بودم و تا توان داشتم از تو دور می شدم (با اینکه می میرم برای یک لحظه با تو بودن) که مبادا غم تو رو ببینم.

کاش اصلا خوشبختی بودم اون وقت همه وجودتو از اون لبریز می کردم. کاش دل بودم و هر روز تو جسمت بودم٬ باهات می تپیدم.

و یا اینکه خون بودم و هر روز از رگهات جاری بودم و زیرپوستت بازی می کردم و شاد بودم از با تو بودن٬ در کنار تو زیستن٬ و با تو مردن!!

 

آره از عشق تو مردن داره ...!!

 

از احسان خواجه امیری

حس خوبی دارم              به تو که نزدیکی

میشه دستاتو گرفت         توی این تاریکی

میشه تا آخر عمر             با خیالت سر کرد

میشه عاشق موند و       عشق رو باور کرد

تا تو هستی جز تو         همه چی ممنوعست

عشق دل کنده از این     کوچه باغ بن بست

من توی آغوشت       گرم بودم یا سرد

کاش شب می فهمید     روز باور می کرد

بغض یک دنیا رو     از دلم کم کردی

من فقط من بودم     منو آدم کردی

عشق بی حادثه نیست     من خیانت کردم

اگه یادم باشی     زود بر می گردم

ای خدایی که برام     تو شبا فانوسی

هول میشم وقتی     تو منو می بوسی

 

لحظه دیدار

 

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
 های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است !!

 

دست نوشته های تنهایی یک مرد

 

کاش زمان در لحظه باشکوه اولین دیدارمان می ایستاد

تا آن را با لوحه کاینات به ثبت برسانم

ولی حیف

که اگر زمان بایستد

همه چیز می میرد

حتی عشق !!

صدای تو

حرف بزن، حرف بزن، سالهاست

تشنه یک صحبت طولانی ام....

یادم باشه صدای تو امروز تشنگی های قدیمی دلم روسیراب کرد. نمیدونم چقدر دوام داشت، چقدر طول کشید، یک ساعت، یک دقیقه، یک لحظه؟! نمیدونم!! ولی هر چه بوذ خوب بود.

فهمیدم که دارم حس می کنم. مثل یک ماهی نیمه جون که یهو انداختنش تو آب. حس کردم قلبم جون گرفت، برای یک لحظه زندگی کرد. برای یک لحظه حس کردم هستم، زنده ام! و نفس کشیدم. نفس کشیدم. هوا رو فهمیدم.

چقدر دلم برای زندگی تنگ شده بود. چقدر دلم می خواست اون صدا رو، اون لحظه رو، اون حس رو، تا همیشه حفظ کنم، نگه دارم، قایمش کنم برای روز مرگیهای مداوم دلم. باور نکردم چون مدتها بود حتی دلم چیزی نخواسته بود.

ممنونم از حرفهایی که زدی. ممنونم از تو. ممنونم از صدای مهربونت و مهربونیهای بی دریغت. ممنونم که قلبم رو انقدر آروم و با احتیاط نوازش می کنی. 

امروز رو توی تقویم دلم و توی این غربتنامه علامت گذاشتم. که هرگز فراموش نکنم. شب بخیر x

ای عطر ریخته

عطر گریخته

دل عطر دان خالی و پر انتظار توست

غم

یادگار توست ...

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

و دایم برای تو

که جز اینم عزیزی نیست...

حرفهای روز دوشنبه

مدتیه که نمی نویسم. یعنی راستش انقدر حرف هست واسه گفتن که نمیدونم از کجا شروع کنم. این روزها صبح با نور آفتاب بیدار میشم و حالم بهتره.

 خیلی آرومترم. گرچه هنوز نمیدونم چه می کنم. و بدترین چیز زندگی این هست که هرگز کسی به تو نخواهد گفت چه کاری درسته یا غلط. کار تو هست که پیدا کنی و انصافا که سخته. انگار روی این زمین راه نمیری و اینجا نیستی، انگار چشات خوب نمی بینن.  

روزی صد بار از خودم می پرسم چی شده. چه بلایی سرم اومده. چه کردم با خودم. انقدر خورد شدم که چیزی ازم باقی نمونده. انگار نامرعی شدم، حتی دیگه نمی تونم خودمو ببینم. گم و گیج و تنهام. خسته ام از روزهایی که گذشت، و روزهایی رو که در راهن، نمی خوام.  نمی خوام.

دلم می خواد چشامو ببندم. و فقط بگذره. انقدر بگذره تا تموم شه. کسی رو نمی خوام. دلم حتی برای کسی تنگ نیست. اصلا دلم هنوز هست؟؟ نمی دونم، نمی فهمم.

همه چیز ناراحتم می کنه، همه چیز آزارم میده. تنها همدمم این روزها آفتاب هست. آفتاب گرم. آسمون  آبی روشن. نه چشمام فردایی رو می بینه، نه منتظر چیزی هستم، نه چیزی میخوام و نه چیزی خوشحالم می کنه.

اگر منو می بینی از اون بالا، اگر واقعا هستی هنوز، اگر بیداری، یه چیزی بهم بگو، یه حرفی بزن، یه نشونه، یه راه، یه روزنه.

بذار به خودم برگردم، دلم واسه خودم تنگ شده. مگه من هرگز به جز خودت و خودم کسی رو داشتم؟ چطور تونستی منو از خودم بگیری؟ من گم شدم. کمک کن خودمو باز پیدا کنم و بلند شم وایسم. نذار پاهام بلرزن. دستمو بگیر. بذار بهت تکیه کنم. بذار خودمو دوباره ببینم، بذار خودم باشم xx