حرفهای روز دوشنبه
خیلی آرومترم. گرچه هنوز نمیدونم چه می کنم. و بدترین چیز زندگی این هست که هرگز کسی به تو نخواهد گفت چه کاری درسته یا غلط. کار تو هست که پیدا کنی و انصافا که سخته. انگار روی این زمین راه نمیری و اینجا نیستی، انگار چشات خوب نمی بینن.
روزی صد بار از خودم می پرسم چی شده. چه بلایی سرم اومده. چه کردم با خودم. انقدر خورد شدم که چیزی ازم باقی نمونده. انگار نامرعی شدم، حتی دیگه نمی تونم خودمو ببینم. گم و گیج و تنهام. خسته ام از روزهایی که گذشت، و روزهایی رو که در راهن، نمی خوام. نمی خوام.
دلم می خواد چشامو ببندم. و فقط بگذره. انقدر بگذره تا تموم شه. کسی رو نمی خوام. دلم حتی برای کسی تنگ نیست. اصلا دلم هنوز هست؟؟ نمی دونم، نمی فهمم.
همه چیز ناراحتم می کنه، همه چیز آزارم میده. تنها همدمم این روزها آفتاب هست. آفتاب گرم. آسمون آبی روشن. نه چشمام فردایی رو می بینه، نه منتظر چیزی هستم، نه چیزی میخوام و نه چیزی خوشحالم می کنه.
اگر منو می بینی از اون بالا، اگر واقعا هستی هنوز، اگر بیداری، یه چیزی بهم بگو، یه حرفی بزن، یه نشونه، یه راه، یه روزنه.
بذار به خودم برگردم، دلم واسه خودم تنگ شده. مگه من هرگز به جز خودت و خودم کسی رو داشتم؟ چطور تونستی منو از خودم بگیری؟ من گم شدم. کمک کن خودمو باز پیدا کنم و بلند شم وایسم. نذار پاهام بلرزن. دستمو بگیر. بذار بهت تکیه کنم. بذار خودمو دوباره ببینم، بذار خودم باشم xx