از همون دفتر قدیمی - ایران - سال 1379
و من به نشانه عبور تو
پنجره را می بندم !
از پشت شیشه ماه را می شود دید
من نگاه می کنم به مهتاب
و فکر میکنم به اندک زمانی که با تو گذشت
به قلب تو که پر از درد بود
و به لبهایت
که پر از سکوت بودند!
آسمان شب تاریک و سیاه است
به رنگ غروب های دلتنگی من
و به رنگ همه روزهای زندگی من
که تاریکند و سیاهند...
نذر کرده ام که تو بروی
و همه شادیها مال تو باشند
و یاد مرا به باد بسپاری
نذر کرده ام که بخندم
نذر کرده ام که نمیرم!
میدانم توی هیچکدام از فرداهایی که می آیند،
احساس داغ دستهای مضطرب
و مهربان تو نیست
می دانم که باید گذشت
می دانم، می دانم!
و من می گذرم!
تا همیشه پارک جمشیدیه در خاطرم بماند
و همه ماشینهای عروس
و همه شبهای مستی را
دوست داشته باشم
از این دقایق خالی زندگی دیگر هیچ نمی خواهم!!
تو هم بگذر
و دعا کن زودتر پاییز شود
و باران بیاید!
پاییز فصل عاشقانه های من است
و فصل سکون و آرامش است
پاییز فصل ابرهای پر از باران قلب من است
و دلتنگی
و تنهایی
و شعر ...
خدا کند پاییز بیاید
خدا کند پاییز بیاید...