به یاد مهستی
از نگاهت عاقبت رو خوندم
همه نامه هاتو سوزوندم
پر دادم قناریای خسته رو
توی باغچه گلا رو خشکوندم
میدونستم که اسیری
می دونستم داری میری
می دونستم داری میری
گفتی سپر بلاتم
هر جایی بری باهاتم
همسفر با لحظه هاتم
***
می دونستم مرغک وحشی من
روز و شب شوق پریدن داشتی
می دونستم تو بهار عشقمون
قصد از ریشه بریدن داشتی
میدونستم که اسیری
می دونستم داری میری
می دونستم داری میری
***
حالا که هستی اسیر دیگری
توی قلبت منو فریاد نکن
دیگه ای رفیق نیمه راه من
از من و گذشته ها یاد نکن
میدونستم که اسیری
می دونستم داری میری
می دونستم داری میری
***
+ نوشته شده در Fri 26 Jun 2009 ساعت 1:46 توسط
|