به تو نزدیک ترم می دانم

یک دو روزی دیگر

از همین شاخه لرزان حیات

پرکشان سوی تو می آیم باز

دوستت دارم بسیار

                         هنوز ...

تو با او، من جدا از تو

دریغا زندگی این است

منم گمگشته ای در لحظه های تلخ

در دنیای بی رنگ فراموشی

و تو با او و من بی تو !

 

چه باید کرد

من و تو باید از دنیای یکدیگر جدا باشیم

جدا باشیم

تو با او، من جدا از تو...

 

چه افسونی است در دستت نمی دانم

دریغا دستهایم دستهای پر نیازی بود

کنون هم هست

و دست پرتوانت پر عطوفت، مهربان، مغرور ...

 

دلم از غصه لبریز است

غروب زرد و ماتم زای پاییز است

جهان در چشم من بی تو غم انگیز است

تو با او، آه، من بی تو

دریغا زندگی تلخ است، غم خیز است

و دست او میان دستهای توست

و من بیهوده می کوشم

طنین خنده های دلنشین تو

به روی برکه چشمان او جاریست

و من در پهنه دور کویر رنج و تنهایی

شب اندوه خود را هیچ پایانی نمی بینم ....