دلتنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آنچه از غم هجران تو بر جان من است

شده احساس کنی داری خفه میشی؟ بخوای فریاد بزنی ولی گلوت توانشو نداشته باشه؟ شده احساس کنی داری ‌ذره ذره تلف میشی و کسی حتی تو رو نمی بینه؟ کسی حواسش به تو نیست؟  تنها هستی و این تنهایی حتی عذابتم نمیده. اصلا حس نمی کنی. نه چیزی میخوای، نه از کسی انتظاری داری. نه اصلا کسی هست... بماند...  حرف زدن حتی دیگه مرهمی نیست. نوشتن دیگه دردی دوا نمی کنه. خسته و کلافه و بیمار، لبریز از حرفهایی که نمیشه گفت، نباید گفت...

آه اگر راهی به دریاییم بود

از فرو رفتن چه پرواییم بود...   

حال عجیبی دارم. یکی دو روزه انگار همش یکی داره باهام حرف می زنه. حرفهای خوب، حرفهایی که دوست دارم بشنوم، حرفهایی که ارزش شنیدن دارن.  انگار قوی شدم، جون تازه گرفتم. نمیدونم. یه چیزی شده که نمی فهم، ولی هر چی هست حال خوبیه.

حس می کنم کمی به خودم برگشتم. یاد یه چیزایی می افتم که مدتها فراموشم شده بود.

تصمیم گرفتم کوتاه نیام. می خوام بجنگم، داد بزنم، با همه اشتیاقم تلاش کنم، باید حقمو بگیرم که زندگی بدونه نمی تونه منو زمین بزنه.  میدونم که می تونم، می دونم که میشه. مهم اینه که بدونی چی میخوای، به کجا میخوای برسی. مهم اینه که مقصد رو بلد باشی.

نمی ترسم. دوباره شروع می کنم. دوباره می سازم. راهو بلدم، دوباره راه می افتم. اگه بترسم میمیرم. 

خدایا دستمو بگیر و تنهام نذار. که می دونی تو این راه هیچکس نمی تونه کمکم کنه. بهم چیزهای بیشتر و یا به قول استادم دکتر شریعتی "فهمیدن های تازه" یاد بده.

اگر زمین بخورم دوباره بلند میشم و از نو شروع می کنم. تو فقط دستمو از توی دستت رها نکن که گم نشم. فقط همین!!

  

از محمد علی بهمنی

با همه بی سر و سامانی ام

                                         باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

                                         در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام تا تو نگاهم کنی

                                         عاشق آن لحظه طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

                                          آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

                                          تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

                                          تا که بگیری و  بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت

                                          خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن،  ابر مرا باز کن

                                          دیرزمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن، سالهاست

                                          تشنه یک صحبت طولانی ام...

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن!

 

دکتر علی شریعتی

از تیمور ترنج

یادت می آید چقدر خندیدیم

وقتی پایم به سنگ خورد

و دستم

سینه ریز ستاره را دانه دانه کرد

در آن شبی که موسیقی مدور ماه

بر گیسوان فواره فرو افتاد

و در ذهن زلال آب بشکست

گفتم: بیا قدم بزنیم

گفتی: نه، دیروقت است

ماه از حوالی خواب های مردم شهر گذشته است

به مادرم چه بگویم...

گفتی و رفتی

گفتی و مثل شمیم شقایق

شاید هم شب بو

در نجوای نیمشب گم شدی

بی که بدانی

بی که بدانی من هر شب

پنجره را به خیابان خاطره ها می گشایم

و با تو

تا حوالی خواب های مردم شهر

قدم می زنم...

سلام بر تو ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

 

از فروغ فرخزاد

به دیدارم بیا هر شب

در این تاریکی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است...

الان که می نویسم ساعت یک و بیست دقیقه نصفه شبه. با اینکه صبح زود باید پاشم برم سر کار ولی هنوز بیدارم.  چه میدونم. همیشه شب رو بیشتر از روز دوست داشتم. دلم می خواد بیشتر طول بکشه.

پاییزم که ۲-۳ روزه اومده، خوب پاییز همه مبارک! ولی پاییز اینجا کجا و پاییز شهر من کجا. امسال که دیگه ماه رمضونم افتاده تو پاییز. دیگه غروب پاییز و برگای نارنجی و صدای ربنا و بوی زولبیا و بامیه و ... وای ...چه شود.... دلم ضعف میره وقتی فکرشو می کنم. بگذریم... 

امروز هوا سرد شده بود ولی خدا رو شکر بارون نیومد. البته خوب اینجا بوی پاییز که نمیاد، فقط هوا سرد میشه. چند روزه باز فکرم مشغوله. خدا رو شکر این غربتنامه اینجا هست که بیام بنویسم و یه کم آروم شم. 

خیلی عوض شدم تو این چند سال. خیلی وقته دیگه بچگی نمی کنم. بالاخره اتفاقی که هرگز دوست نداشتم بیفته افتاد و منم مجبور شدم بزرگ شم. حالا همه چی فرق کرده. دیدم به همه چی عوض شده. راستش یه کمی هم ترسو شدم، و خیلی آرومتر از پیش. وقتی بزرگ میشی زندگی مجبورت می کنه که درباره همه چیز دو بار فکر کنی. و به نظر من همین رفته رفته از تو یه آدم دیگه می سازه، که من دوست ندارم. چون آدم از خودش دور میشه و واسه همه چی حساب کتاب می کنه. ولی خوب زندگیه دیگه، کاریش نمیشه کرد.

وای خدایا ساعت ۲ شد من هنوز اینجام. کم کم میرم بخوابم ولی قبلش قول میدم چشمامو ببندم و از خدا برای همه اونایی که دوستشون دارم چیزای خوب بخوام. اینم چند خط از حمید مصدق که امیدوارم شما هم مثل من دوست داشته باشین. شب به خیر...

اي مهربانتر از من،

- با من .

در دستهاي تو،

آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟

كز من دريغ كردي .

 

تنها تويي،

مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسيم سرد سحر،

- مثل سحر آب

آواز مهرباني تو با من،

در كوچه باغهاي محبت،

مثل شكوفه هاي سپيد سيب،

ايثار سادگي ست .

 

افسوس !

آيا چه كس تو را،

از مهربان شدن با من،

مايوس مي كند ؟

*****

آن روز با تو بودم

امروز بي توام

 

آن روز كه با تو بودم

- بي تو بودم

امروز كه بي توام

- با توام ...

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟