الان که می نویسم ساعت یک و بیست دقیقه نصفه شبه. با اینکه صبح زود باید پاشم برم سر کار ولی هنوز بیدارم.  چه میدونم. همیشه شب رو بیشتر از روز دوست داشتم. دلم می خواد بیشتر طول بکشه.

پاییزم که ۲-۳ روزه اومده، خوب پاییز همه مبارک! ولی پاییز اینجا کجا و پاییز شهر من کجا. امسال که دیگه ماه رمضونم افتاده تو پاییز. دیگه غروب پاییز و برگای نارنجی و صدای ربنا و بوی زولبیا و بامیه و ... وای ...چه شود.... دلم ضعف میره وقتی فکرشو می کنم. بگذریم... 

امروز هوا سرد شده بود ولی خدا رو شکر بارون نیومد. البته خوب اینجا بوی پاییز که نمیاد، فقط هوا سرد میشه. چند روزه باز فکرم مشغوله. خدا رو شکر این غربتنامه اینجا هست که بیام بنویسم و یه کم آروم شم. 

خیلی عوض شدم تو این چند سال. خیلی وقته دیگه بچگی نمی کنم. بالاخره اتفاقی که هرگز دوست نداشتم بیفته افتاد و منم مجبور شدم بزرگ شم. حالا همه چی فرق کرده. دیدم به همه چی عوض شده. راستش یه کمی هم ترسو شدم، و خیلی آرومتر از پیش. وقتی بزرگ میشی زندگی مجبورت می کنه که درباره همه چیز دو بار فکر کنی. و به نظر من همین رفته رفته از تو یه آدم دیگه می سازه، که من دوست ندارم. چون آدم از خودش دور میشه و واسه همه چی حساب کتاب می کنه. ولی خوب زندگیه دیگه، کاریش نمیشه کرد.

وای خدایا ساعت ۲ شد من هنوز اینجام. کم کم میرم بخوابم ولی قبلش قول میدم چشمامو ببندم و از خدا برای همه اونایی که دوستشون دارم چیزای خوب بخوام. اینم چند خط از حمید مصدق که امیدوارم شما هم مثل من دوست داشته باشین. شب به خیر...

اي مهربانتر از من،

- با من .

در دستهاي تو،

آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟

كز من دريغ كردي .

 

تنها تويي،

مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسيم سرد سحر،

- مثل سحر آب

آواز مهرباني تو با من،

در كوچه باغهاي محبت،

مثل شكوفه هاي سپيد سيب،

ايثار سادگي ست .

 

افسوس !

آيا چه كس تو را،

از مهربان شدن با من،

مايوس مي كند ؟

*****