بهار
تمام بهار را می توانستم راه بروم ، و بوی شکوفه بیاید، و چشمهایم بسته باشد، چقدر کیف کردم! حالا دیگر تحمل زمستان نباید آنقدرها سخت باشد. به قدر کافی امسال خورشید بود و نور و بهار. و دلم گرم شد.
یاد گرفتم که گاهی می شود ندید، می شود نگاه کرد اما ندید، یا حتی اصلا نگاه نکرد، تا زخمهای دلت تازه نشود، و نسوزد. به خودم گفتم انقدر نگاه نمی کنم تا نبینم، تا هر چه دیده ام از یادم برود، انگار هیچ وقت ندیده بودم. یاد گرفتم که لبخند بزنم و تظاهر کنم که نمی بینم، یا اگر می بینم آزار نمی بینم. و ندیدم. حس خوبی دارم، حس می کنم تجربه های تازه بالغ ترم می کند. حس می کنم همه سردرگمی های ذهنم ته کشیده اند.
بهار را به تابستان رساندم با همان رویای همیشگی. با همان امید و آرزوی هر ساله و ده ساله تولدم.
و ایمان دارم به آن روز خوب. آن روز خوب خوب خوب ...
❊روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر نباشم❊
❊ از احمد شاملو