از تیمور ترنج
یادت می آید چقدر خندیدیم
وقتی پایم به سنگ خورد
و دستم
سینه ریز ستاره را دانه دانه کرد
در آن شبی که موسیقی مدور ماه
بر گیسوان فواره فرو افتاد
و در ذهن زلال آب بشکست
گفتم: بیا قدم بزنیم
گفتی: نه، دیروقت است
ماه از حوالی خواب های مردم شهر گذشته است
به مادرم چه بگویم...
گفتی و رفتی
گفتی و مثل شمیم شقایق
شاید هم شب بو
در نجوای نیمشب گم شدی
بی که بدانی
بی که بدانی من هر شب
پنجره را به خیابان خاطره ها می گشایم
و با تو
تا حوالی خواب های مردم شهر
قدم می زنم...
+ نوشته شده در Wed 24 Sep 2008 ساعت 22:26 توسط
|