یادت می آید چقدر خندیدیم

وقتی پایم به سنگ خورد

و دستم

سینه ریز ستاره را دانه دانه کرد

در آن شبی که موسیقی مدور ماه

بر گیسوان فواره فرو افتاد

و در ذهن زلال آب بشکست

گفتم: بیا قدم بزنیم

گفتی: نه، دیروقت است

ماه از حوالی خواب های مردم شهر گذشته است

به مادرم چه بگویم...

گفتی و رفتی

گفتی و مثل شمیم شقایق

شاید هم شب بو

در نجوای نیمشب گم شدی

بی که بدانی

بی که بدانی من هر شب

پنجره را به خیابان خاطره ها می گشایم

و با تو

تا حوالی خواب های مردم شهر

قدم می زنم...