صدای باد می آید

و من به نشانه عبور تو

پنجره را می بندم !

 

از پشت شیشه ماه را می شود دید

 

من نگاه می کنم به مهتاب

و فکر میکنم به اندک زمانی که با تو گذشت

به قلب تو که پر از درد بود

و به لبهایت

که پر از سکوت بودند!

 

آسمان شب تاریک و سیاه است

به رنگ غروب های دلتنگی من

و به رنگ همه روزهای زندگی من

که تاریکند و سیاهند...

 

نذر کرده ام که تو بروی

و همه شادیها مال تو باشند

و یاد مرا به باد بسپاری

نذر کرده ام که بخندم

نذر کرده ام که نمیرم!

 

میدانم توی هیچکدام از فرداهایی که می آیند،

احساس داغ دستهای مضطرب

و مهربان تو نیست

می دانم که باید گذشت

می دانم، می دانم!

 

و من می گذرم!

تا همیشه پارک جمشیدیه در خاطرم بماند

و همه ماشینهای عروس

و همه شبهای مستی را

دوست داشته باشم

 

از این دقایق خالی زندگی دیگر هیچ نمی خواهم!!

 

تو هم بگذر

و دعا کن زودتر پاییز شود

و باران بیاید!

 

پاییز فصل عاشقانه های من است

و فصل سکون و آرامش است

پاییز فصل ابرهای پر از باران قلب من است

و دلتنگی

و تنهایی

و شعر ...

 

خدا کند پاییز بیاید

خدا کند پاییز بیاید...