این نوشته رو در سال 1379 در ایران نوشتم و به تازگی از توی دفتر شعری که مدتها گم کرده بودم پیدا کردم
می شود این بهار را به بهانه آن روز آفتابی که با تو گذشت، و تمام شد ، حفظ کرد.
می توان تمام آن ترانه های غمگین قدیمی را توی بقچه ریخت، به این نسیم خنک سپرد، و فراموش کرد.
من می توانم! می توانم فراموش کنم. و به یاد نیاورم. و آسوده باشم.
می توانم تنم را پر کنم از آن عطر آبی و زرد، که تو دوست داری. و موهایم را از فرق چپ سرم تا روی شانه هایم امتداد دهم، و کنار تو بمانم.
می توانم موهای سیاه تو را باز زیر انگشتان گرم عاطفه ام نوازش کنم، می توانم به تو بگویم باشد، چشمهایم را ببندم، و توی باد راه بروم!
زندگی است که دارد عبور می کند، می فهمم! این جریان لعنتی قشنگ را چقدر دوست دارم !
می توانم صورتم را توی دستهای مردانه تو پنهان کنم، و نفس بکشم. برای تو آواز بخوانم، حرف بزنم، از تو بنویسم، و تو را، که این همه خاموش و مهربانی... دوست داشته باشم...
+ نوشته شده در Wed 22 Jul 2009 ساعت 0:17 توسط
|