می شود این بهار را به بهانه آن روز آفتابی که با تو گذشت، و تمام شد ، حفظ کرد.

می توان تمام آن ترانه های غمگین قدیمی را توی بقچه ریخت، به این نسیم خنک سپرد، و فراموش کرد.

من می توانم! می توانم فراموش کنم. و به یاد نیاورم. و آسوده باشم.

می توانم تنم را پر کنم از آن عطر آبی و زرد، که تو دوست داری. و موهایم را از فرق چپ سرم تا روی شانه هایم امتداد دهم، و کنار تو بمانم.

می توانم موهای سیاه تو را باز زیر انگشتان گرم عاطفه ام نوازش کنم، می توانم به تو بگویم باشد، چشمهایم را ببندم، و توی باد راه بروم!

زندگی است که دارد عبور می کند، می فهمم!  این جریان لعنتی قشنگ را چقدر دوست دارم !

می توانم صورتم را توی دستهای مردانه تو پنهان کنم، و نفس بکشم. برای تو آواز بخوانم، حرف بزنم، از تو بنویسم، و تو را، که این همه خاموش و مهربانی... دوست داشته باشم...